تبليغاتX
هرچی دوست داری 371

هرچی دوست داری 371

لولو میخوره زوزو رو

لولو و زوزو

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

      اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir GIF Image

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir     GIF Image

 

 اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir        اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir      اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irGIF Image

                                              

GIF Image

                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 13:19  توسط لولو و زوزو  | 

سلام سال نو مبارک

راستش زیاد نمیتونم بیام و مطلب بزارم ،مطلب زیاد دارم ولی وقت ندارم بخاطر همین از همه معذرت میخوام

برام دعا کنید موفق بشم،دوستتون دارم

بازم معذرت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 23:44  توسط لولو و زوزو  | 

NONO JOOOOOOOOOOONAM

نونو جونم خیلی دوستت دارم

زوزو جونم تورو هم دوست دارم کتکم نزن بابا

همتون رو دوست دارم خیلی زیاد

کاش میشد من و تو با چشمای هم ببینیم

کاش میشد من و تو گرمای نفس همدیگر رو بهتر بفهمیم

کاش میشد غم و دل تنگی کوله بارش رو ببنده

کاش دوباره دستاتو لمس کنم

البته میشه فقط باید صبرکرد

من منتظر میمونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 2:46  توسط لولو و زوزو  | 

کودکی ام

چقدر زود گذشت

گفتند تا چشم برهم نهی می گذرد

پس خواستم همیشه بیداربمانم

اما نشد

رویاهای قشنگ کودکانه

به ذهنم هجوم آورد

وسوسه ام کرد

فکر خواب های رنگین

آبنبات های چوبی

بادکنک های قرمز،سبز و آبی

قدم نهادن در سرزمین عجایب آلیس

همسفر شدن با ابرها تا اوج آسمان

وسوسه ام کرد

گفتم فقط یک لحظه و بس...

در خواب دور دنیا را گشتم

آبنبات چوبی خوردم

با بادکنک های رنگی پرواز کردم

به ابرها رسیدم 

 GIF Image


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:26  توسط لولو و زوزو  | 

اعتراف

(قیصر امین پور)

خارها

خوار نیستند

شاخه های خشک

چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرو خورده نیز

روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگهای زرد را

زیر پای خویش

سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد:

برگهای بی گناه

با زبان ساده اعتراف می کنند

خشکب درخت

از کدام ریشه آب می خورد! 

 GIF Image

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:24  توسط لولو و زوزو  | 

سرود صبح

(قیصر امین پور)

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند

پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

عقده ی فریاد بود و بغض گلوگیر

همت فصیح مرا سکوت گرفتند

نعره زدم: عاشقان گرسنه ی مرگند

درد مرا قوت لایموت گرفتند

چون پر پروانه تا که دست گشودم

دست مرا لحظه ی قنوت گرفتند 

خط خطا بر سرود صبح کشیدند

روشنی صفحه را خطوط گرفتند  

GIF Image

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:22  توسط لولو و زوزو  | 

رفتار من عادی است

(قیصر امین پور)

GIF Image

رفتار من عادی است  

اما نمیدانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

وباهمان امضا،همان نام و همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم  

گاهی کمی گیجم

حس میکنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

- از تو چه پنهان-  

با سنگها آواز می خوانم

وقدر بعضی لحظه ها را به خوبی می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال،از تقویم

از روزنامه بی خبرهستم

حس میکنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیداً بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم 

بقیه در ادامه مطلب

JPEG Image 

GIF Image


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:52  توسط لولو و زوزو  | 

درد واره ها(1)

(قیصر امین پور)

GIF Image

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن درآورم

"چامه و چکامه" نیستند

تا به"رشته ی سخن"درآوردم

نعره نیستند

تا ز"نای جان"برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند 

بقیه در ادامه مطلب

 GIF Image


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:49  توسط لولو و زوزو  | 

خداجونم شکرت

 

سلااااااااااااااااااااااام

 

وااااااااااااااااااااااااااااای دلم براتون تنگ شده بودآره میدونم دل شما هم تنگ شده بود

 

بالاخره کنکورم رو دادم و راحت شد...خدااااااااااااااجونم شکرت که کمکم کردی شکرت

 

از این به بعد سعی میکنم زود به زود بیام و براتون مطلب قشنگ بزارم

 

برام دعا کنید که رشته ای که دوست دارم و دانشگاهی که دوست دارم قبول شم

 

دوستتون دارم

 

زوزو جونم دلم برات تنگ شده نفسم

دوستت دارم

بچه های سر ببخشید که نتونستم بیام ببخشید

JPEG Image  

 

JPEG Image  

GIF Image

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 9:11  توسط لولو و زوزو  | 

وما تونستیم...

روزی روزگاری توی یه شهر کوچیک شورایی تشکیل شد و تصمیم براین شد که یه مدرسه کوچیک و خاص توی

اون شهر تأسیس بشه، مدرسه ای که از همه ی مدرسه ها خاص تر و عالی تر باشه،نمیدونم اون شورا اون

لخظه به جزء تأسیس مدرسه به چی میکرد؟شایدم به چیزدیگه ای فکرنمیکرد،ولی به هر حال مدرسه  تأسیس

شد وبچه هایی ذیرفته شدن،بچه ها شور و شوق داشتن برای اون مدرسه،آرزوهایی توی دلاشون به وجود

اومد،آرزوهایی بزرگ،قشنگ و دست یافتنی،آرزوهایی که شاید تا اون موقع از زبون آوردنشون میترسیدن ولی دیگه

جایی برای ترس نبود و اونها آرزوهاشون رو فریاد میزدن،چون فکر میکردن که این مدرسه پل رسیدن به

آرزوهاشونِ...

 

سال اول شروع شد با تموم کم وکاستی هاش،باتموم مشکلات و سختی هاش ولی تازه اولش بود،درست

میشد،اینو مسئولین میگفتم،سال اول گذشت ولی نه اونجور که بچه ها فکر میکردن،اونا با انرژی تموم درس خوندن

و به هدفهاشون فکر کردن،سال اول کمبود زیاد بود ولی درست میشد چون تازه سال اول بود،سال بعد بودجه

می اومد،سال بعد کادر قوی تری می اومد،سال بعد ساختمون جدیدی می اومد،سال بعد مدیر می اومد،سال

بعد حقوق معلما داده میشد و سال بعد غوغا بود...تابستون اون سال گفتن مدرسه بسته میشه،بچه ها ناراحت

شدن،بچه ها شکستن...یعنی به آرزوهاشون نمیرسیدن؟یعنی همه جا زدن؟ یعنی همه چیز تموم شد؟؟؟ولی

دوباره مدرسه پابرجا بود،سال دوم شروع شد و بچه های جدید با آرزوهای جدید اومدن،سال دوم ساختمون عوض

شد ولی نه اون چیزی که قرار بود باشه،سال دوم مدیر اومد،سال دوم کادر دیگه ای اومد ولی بازهم مشکلات ب

ود،سختی ها زیاد بود،بازم بودجه نبود چون تازه سال دوم بود باید یه سال دیگه هم روپای خودشون می بودن تا

بودجه بیاد...سال دوم مدیر بود،ولی کمبودها هم بود،سال دوم کادر جدیدی بود ولی آموزش ضعیف هم بود،سال

دوم یه کمی فرق کرد،توی سال دوم آرزوهای خیلی از بچه ها مرد،آرزوهاشون کم رنگ شد،رنگ باخت و بی هدف

شد...سال دوم خیلیا ناامید شدن و رفتن...

سال دوم بازهم حقوقی داده نشد به موقع،شایدم...سال دوم هم گذشت با تموم دلخوریا و با تموم دل

شکستگیا،سال دوم مدیر بود ولی بازهم تموم شد درست مثل سال اول شاید بدتر...ولی نه سال سوم درست

می شد چون بچه ها امتحان داشتن،امتحانی که اون بچه ها و اون مدرسه رو می سنجید با کل شهر با کل

استان و کل شهر پس سال سوم نباید مشکلی باشه،نباید فشار باشه فقط درس و درس و درس...

ولی...تابستون دوباره گفتن مدرسه بسته میشه،گفتن بودجه نیست،گفتن و گفتن و گفتن...ولی بازم سال سوم

شروع شد،سالِ مهم برای بچه ها،سال سوم اومد ولی بودجه درست نیومد،چرا؟چون هرچی می اومد باید صرف

بدهکاری میشد که یکی دیگه به خاطر کاراش به بار آورده بود...چرا؟ سال سوم اومد ولی حلال مشکلات

نیومد،سال سوم اومد ولی امید رفته بچه ها نیومد،سالِ سوم همه چیز خراب شد،بچه ها که آرزوهاشون کم رنگ

شده بود،پاک شد از ذهنشون...بچه ها ناامید شدن،بچه ها اعتراض کردن برای معلمایی که...که چرا...!!!ولی

خبری نشد،کسی گوش نداد،گوش نداد که بعضی معلما کلاس درس رو با کلاس جک و خاطره و خوش گذرونی

عوضی گرفتن،گوش نداد که موقع امتحان یه برگه میدادن میگفتن حفظ کن بیا امتحان بده،درسی که هیچ وقت

براشون توضیح داده نشده بود...بچه ها گفتم مدیر داریم،مدیری که سال اول نبود بگیم مشکلاتمون رو ولی حالا

که هست پس میگیم،گفتن ولی چیزی عوض نشد، بچه ها بی هدف شدن،بچه ها دست کشیدن از همه

چیز،بچه ها گفتن: وقتی توی مدرسه کسی به حرفمون گوش نمیده پس چطور میتونیم کاری کنیم که یه شهر،یه

کشور ،یه دنیا به حرفمون گوش بده،چطوری میتونیم دنیارو تغیر بدیم؟؟؟!!! بچه ها ناامید شدن،بچه ها بی انگیزه

شدن،بچه ها باختن خودشون رو...اونا امتحان نهایی داشتن ولیفشار روحی بود روشون،چرابااینکه سالِ سومِ،اونا

بودجه نداشتن؟چرا کادر قوی آموزشی نداشتن؟چرا عذاب وجدان حقوق معلماشون رو داشتن؟چرا کسی به

حرفشون گوش نمیداد؟چرا بی حرمتی بود؟چرا گریه برای چیزای بی ارزش بود؟چرا بی مسئولیتی بود؟ سال سوم

تموم شدو نتیجه امتحانات خیلی خوب نبود،چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی باید به بچه ها هدف میداد؟کی باید به اونا

انگیزه میداد؟کی باید اونارو راهنمایی می کرد؟کی اونارو دوست داشت؟بچه ها مهم بودن یافقط...

تابستون اون سال گفتن یا مدرسه بسته میشه یا شاید بودجه بیاد،شاید ساختمون عوض شه،شاید حقوق

معلما داده بشه،شاید کادر قوی بیاد و شاید و شاید و شاید... بچه های سال اول ترسیدن و نگران شدن چون

خبر نداشتن از چیزی،بچه های سال دوم یه کمی آشنا بودن و میدونستن جدی نیست ولی بچه های سال سوم

دیگه هیچ استرس وفشاری بابت این مسئله نداشتن چون عادت کرده بودن،چون از سال اول همین هارو شنیده

بودن،چون براشون شده بود عادت،شنیدن این حرفا و قولا ولی خلافش عمل کرد...اونا عادت کرده بودن وبه این

حرفا می خندیدن،چون فقط حرف بود... سال آخر بود و کنکور...حالا نتیجه تلاش همه توی این چند سال مشخص

میشد،حالا مشخص میشد کی ازجون مایه گذاشته و کی اهمیت نداده...

سال چهارم شروع شد بازم سختی ها،بازم مشکلات،بازم کمبودها وبازم نبود بودجه و نبودخیلی چیزا...سال

چهارم اولین بچه های اون مدرسه گفتن دیگه باید خودمون باشیم،پس شروع کنید...معلماشون دوگروه

بودن،بعضی از اون شهر وبعضی از جای دیگه،بچه ها همه رو دوست داشتن وبراشون فرقی نمیکرد که ازکجا

هستن؟!ولی اونا هم بچه ها رو دوست داشتن؟بچه ها بچگی میکردن و حرفایی از دنیای خودشون میزدن ولی

اون بزرگتراچی؟؟؟خیلی از اونا دل شکستن!خیلیا برای بچه ها مهم بودن ولی بچه ها برای اونا نه...بچه ها به

فکرشون بودن ولی اونا ارزنی به بچه ها اهمیت نمیدادن... خیلیا اومدن و امید دادن،گفتن شما میتونین،خطاب

کردن دکتر،مهندس،انگیزه دادن،بابچه ها حرف زدن،درمورد دانشگاه،درمورد رشته ها،درموردآینده،درمورد کنکور،

همه گفتن کنکور یه پله سسته یا رد میشین یا سقوط میکنین ته دره،پس مواظب باشین،کنکور

یعنی رهایی،کنکور یعنی موفقیت،کنکور یعنی راه رسیدن به آرزوها،کنکور یعنی تغییر...

ولی خیلیا گفتن بسه،فکرش روهم نکنید،شما هیچید!!!!!!! چرا گفتن؟؟؟چون مدرسه هایی بودن که از اون

مدرسه بدشون میومد،کسانی بودن که نمیخواستن اون بچه ها به جایی برسن،کسانی بودن که مرگ آرزوهای

اونارو میخواستن؟؟؟!!!

 

بزرگترای مدرسه باید بزرگی میکردن برای بچه ها ولی بعضی از بزرگترها دل شکستن وبچه هارو به گریه انداختن

ولی بعد عذرخواهی کردن،چراباید حرفای بد باشه،دل شکستن باشه تابعدش بزرگترا غرورشون رو زیر پابزارن و

عذرخواهی کنن؟دلی که شکست با عذرخواهی درست نمیشه،آب رفته ازجوی بر نمیگرده...توی سال چهارم

بزرگترا خیلی دل شکستن...

 

سال آخر نباید هیچ فشاری می بود،ولی بود!بچه ها شنیده بودن که بودجه نیست که حقوقی به معلملشون داده

نشده،بچه ها عذاب وجدان داشتن،بچه ها شنیده بودن که با اونا بد رفتار میشه،اونجور که شایسته است رفتار

نمیشه ، بچه ها ناراحت شدن و فکر کردن،اینا که خیلی اینجا نیستن پس چرا کاری بکنیم که وقتی میرن پشت

سرشون رو هم نگاه نکنن،چرا وقتی میرن بگن:

اَه چه شهری؟چه مردمی؟چه طرز تفکری؟چرا؟؟؟

مگه اون شورایی که اون مدرسه رو تأسیس کردفکر اینجاهاشو نکرده بود؟مگه نمیدونست که آموزش فقط یه حرف

نیست ،عملِ،کارِ،یه کار سخت...سال چهارم یه کمی خنده دار بود چون برنامه ریزی مدرسه خنده دار بود،چون

بچه ها سر جلسه امتحان نشسته بودن که تازه مدیر یادش افتاد سوال نیست،یادش افتاد معلم گرام سوال طرح

نکرده،یادش رفته طرح کنه،شاید یادش رفته که معلمی یعنی چی؟؟؟

بچه ها توی سال آخر دوباره هدف پیدا کردن،هدفشون این بود:آبادانی اون شهر،تغییر تفکر اون

شهر،تغییر فرهنگ اون شهر،تغییر وضعیت اون شهرو اون مدرسه...

کنکور نزدیک بود و همه گفتن تمومِ،تموم شد و هیچی بدست نیومد،همه گفتن آخرکار مدرست بااین بچه ها...ولی

کنکور اومد ونتیجه هاش اعلام شد،اون شورا و اون شهربا سرافرازی اعلام کرد:(نفرات برتر کنکور1390 ...)اسم

اونا در کل شهر طنین انداخت،اسم اونا هدفی شد برای بچه های که میترسیدن ازبیان آرزوهاشون،اسم اونا

وسیله ای شد برای تلاش و رسیدن به اوج و این جوری بود که اون

شهر کوچیک شد یه شهر بزرگ...

 

این بود داستان بچه های یه مدرسه کوچیک توی یه شهر کوچیک...

 GIF Image

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 1:56  توسط لولو و زوزو  | 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar22.comبهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar22.com

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:59  توسط لولو و زوزو  | 

مشکل منکراتی

أعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

این مطلب تحت نظارت برادر حاج آقا یوسفی تنظیم شده است(اجماعاً صلوات)

میدونین چرا مدرسه ماجاش عوض شده؟چون مشکل منکراتی داشته،بخاطر همین مشکلات منکراتی قرار

شدآقای یوسفی یه بازدید منکراتی از مدرسه داشته باشن حالاواکنش اهالی مدرسه درمورد این بازدید:

از سرور و سردار و بزرگ مدرسه شروع میکنیم،خانم مدیر(اجماعاً صلوات)

خانم مدیر یک هد زده بود تا روی پیشونی بایه مقنعه چونه دارضخیم که فقط نوک دماغشون دیده می شد ،یه

چادر ملی پوشیده بود با یه چادر دیگه روش با مانتوهایی که همش موقع راه رفتن زیرپاشون گیر میکرد واز اونجایی

که فکر میکردن کفش ÷اشنه بلند هم جزء چیزهای منکراتیه،دمپای پوشیده بودن...

خانم استقامت بهترین مشاور دنیا:هر دانش آموز که میرفت پیشش واسه مشاوره میگفت راه حل فقط ازدواج

ِ،شوهر کن برو خونه بخت که بوی ترشی مدرسه رو ورداشته...چند روز پیش که سبزی پاک کردن رویادگرفتین حالا

هم سبزه گره زدن رو یادتون میدم،روز سبزه گره زدن تا 20فروردین هم تمدید شد(ستاد بین المللی روحیه دادن و

حمایت از دختران فرابخت)...

آقای اسماعیل زاده که درماجرای هولناک و تأسف باری کم مانده بود شهید راه علم و دانش بشن و خوشبختانه و

شایدم بدبختانه جون سالم به در بردن دم در وایساده بودن و تمام وجودشون ویبره می رفت،قابی رو بغلشون

گرفته بودن و دستشون رو مشت کرده بودن و شعار میدادن:الله اکبر،خمینی رهبر ،مرگ بر ضد ولایت فقیه...

ناگهان یکی وارد شد آقای اسماعیل زاده شروع کرد به قربون صدقه رفتن:سلام گلم،قرررررربون اون چشای

قشنگت بشم،چطورمطوری نفسم؟دلم برات یه ذره شده بود عزیزم،بی تو هرگز باتو عمری،نازنینم...یهو چشماشو

باز کرد و دید که آقای چاکریه...

آقای غلامعلی زاده که منکرات پنکرات سرش نمیشد از لج آقای یوسفی برنامه ای تدارک دیده بود: موهای جلوشو

فشن آناناسی کرده بود و موهای پشتش رو چهل گیس بافته بود،یه لباس گل دارِ آستین کوتاه با شلوار لی ازاینا

که از دهن گاو دراومده و پاره پورست پوشیده بود...توی هر انگشتش یه انگشتر بود و روی همین حوض وسط

مدرسه نشسته بود،زنجیر دستش رو میچرخوند،ادامس میترکوند و باخودش زمزمه میکرد:بیبین آق یوسفی،اینجا

محله ماست،اینام بچه محلای مان،نبینم بهشون گیرمیر بدی وگرنه چی بامن طرفی به من میگن چی؟اسمال

خطر،چی؟اسمال خطر...

همین موقع گوشی آقای غلامعلی زاده زنگ میخوره ومیرخ روی پیغام گیر،پیغام گیر آقای غلامعلی زاده:حاجیتون

رفته دَدَر،بعد ازسوت بلبلی فرمایشتون رو بکنین،جیک ثانیه تیلیف میزنم،ص صفاتو عشق است،جیم جمالت رو

عشق است دررررربست،زززززت زیاد...

نفر بعدی آقای شیرخانی ِ،آقای شیرخانی تمام تلاشش رو کرده بود تاهرچی مشکل منکراتی داره حل کنه،به نظر

شما موفق شده بود؟؟؟آقای شیرخانی لباساشو اتو کرده بود،کی باورش میشد که موهاشو شونه کرده بود،اونم

چه جوری؟یه وری که فرغشم یه وری بازکرده بود و عینک ته استکانی زده بود که شده بود عین بچه مثبتایی که

تازه وارد دانشگاه شدن،تا آخرین دکمه لباسشو بسته بود،تسبیحا توی دستش،آیت الکرسی میخوند و فوت

میکرد:بسم...بسم...چووووووووووووووووووووووووه...

آقای بی جاوی فکر میکردن زبان انگلیسی زبان بیگانست و مشکل منکراتی...آقای یوسفی که بهشون رسید هول

کردن و گفتن:اَسلام خواهر یوسفی چی ببخشید مای برادریوسفی...مای نیم ایز بیجاوی نه نه LOVE MEشوخی

کردم أنا بی جاوی...آقای یوسفی شما

آقای شیخی که فکر کردن بدهکاری هم جزء چیزهای منکراتی هستش تصمیم گرفته بودن تابدهیشون روبدن،برای

همین دربهدر دنبال بستنی گشته بودن و به هر بدبختی بود5تا بستنی جور کرده بودن،اخه یکی نبود بگه آقای

شیخی توی این سرما کی بستنی میخوره؟البته از ما 5 تا شرور بعید هم نیست مه بخوریم...این 5تا شرور یکی

منم و ازگفتن اسم 4تای دیگه معذورم،چون اگه بگم بعد از خوندن این مطلب جنازمم دستتون نمیرسه،طفلک آقای

شیخی همچین سینی و دستش میلرزیدن که هرکی ندونه فکرمیکرد براشون خواستگار اومده و هول کرد،داره

تمرین رقص میکنه...

حالا آقای کاظمی،ایشون استادی متین،نجیب،سربه زیر،ساکت،اهل مدارا و فروتن که فقط نسبت به آقای

اسماعیل زاده 14 سالشونه،ایشون اونقدر فروتنن که حتی کفشای پارشون روهم عوض نمیکنن...

LOVE ایشون با اعتماد به نفس کاذب فکرمیکردن هیچ مشکل منکراتی ندارن،آقای کاظمی

ترکونده بودن،معلوم نبود چی خورده بودن کهتسبیحای دستشون رو میچرخوندن و رو کرده بودن به آقای اسماعیل

زاده میگفتن:

اسمال آقا*سبیل سیاه*چشم بادومی*پاشنه طلا*میخوام بیام در خونتون حرف بزنم با

ننتون*بگم شدم عاشق پسرتون    میخوام بشم من عروستون* بابا میخوام بیام

زنت بشم*نگونه نگو نمیشه  این قلب من عاشقته تازه عاشق ترم میشه *میشم زنت*عاشق سرت

میارم برات چایی هرچی بخوای*حالا نمه نمه شدی تو شوهرم اسمال آقا آره تویی تاج سرم*میگم بوس بو

کنه اصغر*میگی اسمم اسماله نه اصغر*حالا اسماله مسماله هرچی باشه اسمالی باشه اصغر اسمال آقا یه

دونه باشه سبیل سیاه باشه*به چی می نازی به پیش مو*همه توردیفن یکیش مو*بیام بشم سریش

مو*شوهرم شو حالاتو

گاهی فاز عوض میکردن ورو به آقای شیخی میگفتن:

نمیزارن باتو باشم،باتو که بامن مهربونی

نمیزارن از توباشم ازتو که حرفمو از توی چشام میخونی

این دروغه که میگفتن من از تو دل بریدم

بخدا من حتی یه لحظه بدون تو نفس راحت نکشیدم

یهو چشمشون افتاد به آقای شیرخانی حالا ندو کی بدو،شروع کردن دنبال آقای شیرخانی دویدن مثل فیلم هندیا

و شعر هندی میخوندن:هوم بلدی هوم بلدی هوم بلد

آقای شیرخانی از ترس با تمام سرعتش فرار میکرد،آقای کاظمی که بهش نرسید شروع کرد به خوندن:

شیرخانی ناز نکن در رو کسی باز نکن،شیرخانی قهر نکن زندگیمو زهر نکن،زندگی مو زهر نکن

اگه یه گوشه ای تنهات ببینم،تورو مثل گل از شاخه میچینم

گل زشاخه چیدی زود میمیره،اما صدتا گل ازتو جون میگیرن

شیرخانیه منی نازنکن برام عشوه و ادا بسه دیگه

هرکاری کنی مال خودمنی نمیدمت دست کسه دیگه

خلاصه،وقتی آقای یوسفی اومد،آقای کاظمی هنگ کرد،دستپاچه شدوگفت:آقاجان هواسرده بهمون پتو بدین

چون هرگز نشه فراموش بخاری اضافه خاموش...ماحداقل یه گوشت و چربی اضافه داریم ولی طفلک آقای

غلامعلی زاده چیکار کنه آخه فقط پوست و استخونه،وهرشب ازسرما بندری میره و هنگ میکنهحرکت شیشه و

باله میره...آقای یوسفی گفت چی؟مشکل منکراتی؟اینجا خوابگاهه یا اکس پارتی اسمال آقا...

آقای یوسفی اومد ورسید به آقای محمدی،این دوتا دوست قدیمی و صمیمی که جونشون برای هم درمیرفت

وعمری باهم بودن،چون قد آقای محمدی بلندتر بود موقع صحبت کردن به پایین نگاه میکردن ولی اصلاً به حرفای

آقای یوسفی گوش نمیدادن و بدجور رو موهای آقای یوسفی زوم کرده بودن،معلوم نبود چه نقشه شومی و چه

توطئه ای درکار بود

ناگهان بایک حرکت سریع آقای محمدی به طرف موهای آقای یوسفی حمله ورشد...حالانکش کی بکش،آقای

محمدی میکشید و آقای یوسفی دادمیزد...بقیه استادا کمک کردن و این دوتا دوست جون جونی روازهم جدا

کردن،آقای یوسفی که تقریباً کچل شده بود و موهاشون یکی بود یکی نبود شده بود،وآقای محمدی شاد از این

حمله به موهای داخل دستشون نگاه میکردن و به فکر چسبوندن به سرخودشون بودن آخه فکر میکردن که کم

موبودن از مشکلات منکراتیه...

آقای یوسفی صلاح دیدن که زودتر از دست این قومِ دبیرستان دانشگاه خلاص شن برای همین فل فورپابه فرار

گذاشتن...موقعی که آقای یوسفی از مدرسه رفت بیرون،اون وقت باید وضع رو میدیدین...

لولو،خبرنگار واحد مرکزی خبر،سراوان،دریدر،دبیرستان دانشگاه،یه روزی 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 14:43  توسط لولو و زوزو  | 

1390

سلاااااااااااااااااااااام

    

            ساااااااااااااال نووووووووووو مبااااااااااااااااااارک

                   

                        برای همه آرزوی موفقیت و شادی میکنم

                         

                                    ان شاالله لباتون همیشه خندون باشه،پس بلند بخند نفسم

                           

         زوزو جونم،نونو جونم،فوفو جونم،سال نوتون مبارک

خیلی دوستتون دارم 

 

JPEG Image

JPEG Image

JPEG Image 

Not Available 

JPEG Image 

JPEG Image

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 1:27  توسط لولو و زوزو  | 

معذرت

 

سلام دوستای خوبم ببخشید که اصلا نیومدم و مطلب جدید نذاشتم 

آخه دارم واسه

کنکور میخونم  درسام سبک تر شد حتما میام،ببخشید

 

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 23:46  توسط لولو و زوزو  | 

البته هنوزم مطلب هست فقط مالِ بعد از امتحاناتِ عزت زیاد دوستتون دارم موفق باشید

در ضمن جناب جیگولی از ایرانشهر شما که از وبلاگ خوشتون نمیاد پس چرا   

همش میان سر میزنین و نظر میزارین.... هر وقت که میام شما یه نظر گذاشتین اگه

وبلاگم با مزاجتون سازگار نیست پس چرا دل نمیکنین جناب... 

 

JPEG Image

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:20  توسط لولو و زوزو  | 

اخبار مخ آباد(روز معلم)

به  نام  خدا

من لولو اومدم به اين مدرسه تا براتون يه خبرداغ تهيه كنم.

داخل مدرسه خيلي شلوغه وسروصداي زيادي هست،به گوشه اي ازمدرسه رفتم وديدم خانم مدير چادر

به كمربسته ويك تركه دستشه وبا پاش هي ميكوبه به زمين،تازه فهميدم كفشاش رو تازه خريده وميخواد

بگه منم دارم!!!

 

چندتا دانش آموز فلك زده،بخت برگشته جلوش بودن كه معلوم نبود كدوم استاد سنگدل اونا رو اينجا

آورده؟رفتم جلوتر كه ديدم آقاي شيخيه!از بس عصباني بود كاملا قرمز شده بودوبخار از سرش بلند

ميشدكه شيشه هاي عينكش هم بخار گرفته بود ومجبور شده بود شيشه پاكنش رو بزنه وموهاش نافرم

رقص باله ميرفت وچندتا بستني دور سرشون ميچرخيد!!خواستم یکی بردارم ، گفتم بیخیال میزنه ناکارم

میکنه یهو وااااااای فاز نولش غاط مات زدووووووو واتصال کرد وشروع به جرقه زدن کرد ودیدم که احتمال

اختلال وشارش بار به خودم و در نتیجه برق گرفتگی و رقص بندری وجودر داره پس بی خی خی شدم...

 

ناگهان صداي انفجارِ هولناکی اومد ومدرسه به هوا بلند شدوبه زمين اومد!؟ به  طرف محل صدا رفتم كه

متوجه شدم آقاي شيرخاني حس استاد شيمي بودنشون گل كرده ومواد شيميايي رو غاطي كرده

ومنفجر شده،از قرار معلوم به جاي آب،الكل(اتانول) ريخته بودن توي لوله آزمایش! بايد وضعش رو ميديدين

واقعا ديدني بود،موهاشون جوري سيخ شده بود كه انگار10 مَن ژل زده بودن وشده بود مدل فشن

خروسی كه به بينيشون هم مي اومد،لباسشون سياهِ،سياه شده بود كه از سرتا پا الكل مي چكيدكه

مطمئنم با اين وضع ميرفتن خونه،مامانشون راشون نميداد!!! گفتم استادچی شده چرا الکل؟ گفت:

حتماالکل واتانول بخورین خیلی مفیده واسه کلیه ها و مغزتون خوبه ، هوش رو زیاد میکنه من خودم

دیشب توی گودبای پارتی پارمیدا خوردم اینم نتیجش ببین رفتم فضا.............

 

به گوشه ی ديگري رفتم كه آقاي حسينی منو ديدوفكر كرد خبرنگار بي بي سي هستم وشروع به

انگليسي حرف زدن بامن كرد:گفتن:های،از آنجا كه جواب های هوی است من گفتم هوی! ايشون گفتن:

...I am كه من فكر كردم ميگن عمم! گفتم عمم اقدس جون؟!آقاي حسيني فكر كرد ميگم I am agdas

joon وخلاصه بلا نسبت خر توخري شده بود بيا وببين آقاي حسيني يه چيزي ميگفت ومن يه چيز ديگه

جواب ميداد!!!آقای حسینی گفت پرسن پرسن من فکر کردم میگن پسر پسر گفتم نه بخدا منو چه به این

حرفا و کارامن اصلا توی این خطا نیستم منو سنَنَ؟؟؟پسر؟؟؟نه!!!من اصلا دور و ور پسرا نمیپلکم...هاشم

واصغرو اکبر وقنبر خودشون شماره دادن... JPEG Image

از دوركسی روديدم كه به درختی تكيه كرده،بلند گفتم:اگر ديدی جوانی بردرختی تكيه كرده بدان عاشق

شده وگريه كرده...!!!نزديك كه شدم ديدم ای وااااااااااااای ای داد بيدادآقاي غلامعلی زادست برگشت وبا

اخم وعصبانيت به من نگاه كرد كه ممكن بود  هرلحظه بدست ايشون بقتل برسم،آقاي غلامعلی زاده

اخم كرد منم اخم كردم آقای غلامعلی زاده جنبشی كردمنم جنبشی كردم كه يكهو يه چماغ از پشت

سرش درآورد و دنبالم كرد، من بدوآقای غلامعلی زاده بدو،من بدوآقای غلامعلی زاده بدوكه به تير برق

وسط ميدون رسيديم ومن رفتم بالا كه آقاي غلامعلی زاده بخاطر جستش  نتونست بياد وبا چماق ميزد

روي تيروميگفت اگه مردي بيا پايين گفتم من مرد نيستم بخدا گفتن بيا پايين گفتم اول پول بستني رو

بهم بدين!!!گفتن اگه بیای پایین یک بلایی سرت بیارم که کلاغای آسمون به حالت تخم بزارن ، پوستت

رو میکنم دیگه هم به سوالات جواب نمیدم(قهر کرده بووووود واسه من)...گفتم دکی اینو باش خوبه که تا

همین دیروز خودم برات سوال طرح میکردم تا از بچه ها امتحان بگیری...

 

در اين زمان آقاي محمدي رو ديدم اومدم چاپلوسي كنم گفتم:احلاًوسهلاً، چپاً و راستن ،برزن و جهلن

،کیف حالوکَ نان ودالوکَ...واي استاد موهاتون چه پرپشت شده چه شامپويي زدين؟؟؟كه عصباني شد

وگفت: برو دهاتي ، من تو رو بدبختت ميكنم،امتحان پمتحان صفر ميدم،برو شپشاي دريدر رو جمع كن

وبعد دست آقای غلامعلی زاده رو گرفت و با خودش برد...بعد در يك محل عارفانه آقاي حسين بر مشغول

آواز خواندن بود: باز اي الهه ناز با دل من بساز...وشديداً احساس خوش صدايي ميكردن وهرچند لحظه

يك كيك خامه اي ميخوردن(واسه من پشت چشم نازک میکرد) قلوپ!ازشون خواستم یک قطعه ادبی

بگن،گفتن:

 

بنی آدم اعضای یکدیگرند***که استادان بر سر صندلی وکیک خامه ای بهم میپرند

 

چوعضوی بدرد آورد روزگار***که پنچر شود چهار چرخ آموزگار

 

توکز مهنت دیگران بی غمی***گمانم پسرخاله عممی

 

آقاي براهويي روديدم كه داخل باغچه مشغول تشريح يك كرم خاكي بودن وشكم فلك زده روباز كرده بودن

وداشتن قسمتي رونشون ميدادن كه فكر كنم آبشش بون يا شايدم قسمتي از استخون پاش يا شايدم

جمجمعش بود!!!! نميدونم!!!! نزديك در آقاي يوسفي رو ديدم،واي مقنعه روكشيدم جلو،تسبيحارو ازجيبم

در آوردم و گفتم: اعوذبالله من الشیطان رجیم...بسم الله الرحمن الرحیم...استغفرالله... السلام يا برادر

يوسفي...گفتن:عليك سلام....گفتم:حال شما؟اخوي،ابوي،صفيه،صبيه، همه خوبن بحمدالله،

گفتن:الحمدالله... اومدم خودي نشون بدم پرسيدم؟ يا برادر يوسفي آيا صحبت كردن دختر وپسر در

صورتي كه پسر شماره مسجد محل را داده باشد ودختر چادر سرش كند ونقاب بزند حلال است؟كه

بدجورنگام كرد ومنم در رفتم

ديگه ديوونه شدم خبر بسه!

 

زوزو                     گوگولی                      جیگلی

سوگلی                           شوکولی

باتشکر از اینا وخودم (لولو)

 

لولو خبرنگار واحد مركزي خبر،سراوان،دريدر،دبيرستان دانشگاه،روز معلم  

 

GIF Image

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:19  توسط لولو و زوزو  | 

اصغر آقا

 

اصغرآقا*سبیل سیاه*چشم بادومی*پاشنه طلا*میخوام بیام در خونتون (نمیخوام بیای)   حرف بزنم با

ننتون (وانمیخوام ای وای)*بگم شدم عاشق پسرتون    میخوام بشم من عروستون*بابا میخوام بیام

زنت بشم*نگونه نگو نمیشه  من خودم آشپزم تازه رخت شورم میشم*میشم زنت*عاشق سرت     

میارم برات چایی هرچی بخوای*حالا نمه نمه شدی تو شوهرم اصغرآقا آره تویی تاج سرم*میگم بوس بو

کنه اسمال*میگی اسمم اصغره نه اسمال*حالا اصغر اصغر مصغر هرچی باشه اصغری باشه اصغرآقا یه

دونه باشه سبیل سیاه باشه*به چی می نازی به پیش مو*همه توردیفن یکیش مو*بیام بشم سریش

مو*شوهرم شو حالاتو     

نگو نمیشه (نه نمیشه)***نگو نمیخوای (نه نمیخوام)   

خواننده گروه سرود مخ آباد 

JPEG Image

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:15  توسط لولو و زوزو  | 

در کلاس خطاب بچه به استاد و استاد به بچه ها

 

چرفته به استاد:حالا جیگلی جیگلی جیگلی جیگلی چشماتو واکن حالا جیگلی جیگلی جیگلی

جیگلی یه نگاه به ما کن حالا جیگلی جیگلی جیگلی جیگلی سرتوبالا کن حالا جیگلی جیگلی جیگلی

جیگلی اخماتو واکن...

منگلا:خنده هاتو دوست دارم،من اون چشاتو دوست دارم ، وقتی برام ناز میکنی ، ناز و اداتو دوست

دارم... 

اسی:همه چی آرومه،توبه من دل بستی،این چقدر خوبه که تو کنارم هستی، همه چی آرومه،غصه ها

خوابیدن ،شکی نداری دیگه تو به احساس من...

 

استاد خطاب به اینا:برو جمع کن بی حیا ،دیگه سراغ من نیای، روسیاه شهر شدی،بی حیای

چش سفیده ِبی تربیتِ لوس...

لولو (من) و زوزو به استاد:

 

اوسا ردبولو خوردی،بال در آوردی،چرا ساکتی نفس نمیکشي نکنه که مردی؟ببینم شما هنوز آکبندی،نکنه مقیم

تایلندی،چقدرچهرت شکسته شده نکنه شمام کارمندی؟          

              هه هه هه ،ها ها ها ؛هی هی هی ، هو هو هو  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:13  توسط لولو و زوزو  | 

هاف...

 

به چی میگن هاف؟به پسر الاف که پرِاین اطراف میگن هاف...

طرز تهیه هاف

یه پسر پایه، با ریمل و مداد وسایه، با یه لایه خمیر ریش مایع ، اووووووووووووووویه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:7  توسط لولو و زوزو  | 

درد و دل یک استاد پروازی دبیرستان دانشگاه

 

سلام البته چه سلامی چه علیکی... کی از دل خون ِ من خبر داره ،کی؟ هیچ کس... شماکه نمیدونین

 

سروکله زدن با این زبون نفهما یعنی چی؟منظورم از زبون نفهما بچه ها نیست ، بزرگتر از بچه هاست که

 

دل ما رو خون کردن و جیگر منو کباب... بچه هاشووووون خطری... شب از ترس صبح که میخواد بیاد

 

خوابمون نمی بره ، بعدشم که به هزار جور بدبختی و هزار جور قرص و دوا وکوفت و زهرمار(ترامادول)

 

خوابمون می بره ،کابوسای وحشتناکِ این مدرسه میان تو خوابمون،که می خوان از پا آویزنمون کنن یا

 

توی دیگ بپزنمون ویا با بروچه گوسفند ببرنمون چراء...

 

با کلی ترس ولرز از خواب می پریم و صبحونه واسمون میشه زهر... آخه فکر اینکه تا یک ساعت دیگه باید

 

اونجا باشیم مو رو به تنمون سیخ میکنه ،وااااای بعدشم مدرسه وهزارتا دردسر با این بچه ها... یک اُلدُرَم

 

بُلدُرَمی دارن که نگو...آقا وضعیت خونمون ،خونه که چه عرض کنم____مون افتضاحِ...

صبحونِ چایی میدن با نون خشکی... ناهار شیلانچ(کشک)میدن با پیاز فراووووون که سرکلاس ن

 

(سانسوووووووور) خ میگیریم اون وقت بیا و جمش کن... شامم که چه عرض کنم ، میگن باید غذای سبک

 

بخورین، سالاد بهتره حالا سالادشون چی هست؟چهارتیکه کاهو با رب گوجه(جای گوجه فرنگی)،یکم آب

 

تا زیاد بشه به همه برسه بعدم به اندازه نیم ساعت باید روی اجاق بجوشه... اینم شام... آقا وضع

 

حماممون...فلاکته...دوتا سه تا باهم میریم آخه آب زود سرد میشه...تازه زخمی،زیلی هم برمیگردیم 

 

JPEG Image

 

چون ... تازه کلی رنج و زحمت می کشیم بعد نمره هاشون دیدنیه...به ازای هر یک متر یک نمره...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:5  توسط لولو و زوزو  |